سکوت کرد .....
و من همچنان گوش می کنم ...
|
گفتم بگو سکوت کرد ..... و من همچنان گوش می کنم ... + نوشته شده توسط نسیم در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت
13:49 |
قطار می رود
تو می روی تمام ایستگاه میرود و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و هم چنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...
(قیصر امین پور) + نوشته شده توسط نسیم در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت
12:0 |
آدمها خشكند ... حقایق تلخند ... رویاها شوكران جویهای روان تنگند و درختان قطور ضعیف خورشید گرم است و سوزان ... ماه بیخیال و فروزان میدانم . من میدانم . تو هم میدانی ... همه میدانند ... روزگار عجیبیست، انسانها در میان خرابه هایی که زیبایشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند. و اینچنین بر حقارت خود دامن می زنند ... و من به دور از هیاهوی آدمکهای دل خوش ... همچنان در خود فرو میروم، هر چه بیشتر در میانشان می زیم دورتر می شوم و غربیه تر، آری ... معصومیت كودكیهایم گم شده است، اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل و همچنان در انتظار ، در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ، كه مرا از خود و خویشتن ها برهاند و به سر منشا خود بازگرداند و رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ... من اینجا تنها ماندم ، خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ، مرا به بادهای تند رها کنندهی گویا ... مرا تا همیشه به باران شوینده بسپار پروردگارا ، انتظار سخت ترین مجازاتی است كه برایم در نظر گرفتهای...؟ + نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت
14:25 |
تو به من خندیدی و نمی دانستی ُبه چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید.سیب را دست تو دید.غضب آلوده به من کرد نگاه.سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک.و تو رفتی و هنوز خش خش گام تو تکرار کن می دهد آزارم. و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟ + نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت
14:15 |
بیا که باز وقت بازی است تو می شوی پدر و من ... - نه، بازی قشنگ وساده ای به فکر من رسیده است: که من، درخت می شوم. شکوفه می کنم. جوانه می زنم. و بعد هم، به نام خاک و باد و آب و آفتاب، میوه می دهم. درخت! من درخت می شوم. درخت زنده ای که میوه اش رسيده است و چيدنی است. تو هم پرنده شو. نه... پرنده خوب نيست. پرنده زود می رود و سايه آرزوی یک پرنده نیست تو... تو رهگذر بشو. و خسته از کنار من عبور کن. مرا ببین. بخند و شاد شو. و میوه مرا بچین. و زیر سایه ام درنگ کن. فقط همین + نوشته شده توسط نسیم در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت
17:29 |
بیا برویم....... آن سوی هر چه حرف و حدیث امروز است. همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما یاقی است. می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم می توانیم دمی در برابر جهان به یک کلمه ساده قناعت کنیم. من حدس می زنم از آواز آن همه سال و ماه ،هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد آورم. من خودم هستم بی خود این آینه را روبروی خاطره مگیر هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است + نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت
6:6 |
وقتی به گذشته و به همه آن نگرانی ها می نگرم ،داستان پیرمردی را به خاطر می آورم که در بستر مرگش گفت:در زندگی اش گرفتاریهای زیادی داشته که اغلب آنها هرگز اتفاق نیفتاده است. عشق را دور بیندازید خواهید دید زمین ما آرامگاهی بیش نیست. بر روی مزار بسیاری از انسانها باید نوشته شود:در سی سالگی مرد و در شصت سالگی به خاک سپرده شد.زندگی را خیلی سخت نگیرید مطمئن باشید از دستش هرگز جان سالم به در نخواهید برد.
+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت
11:48 |
صبح ها که ار خواب پا می شم ،دلم می خواد با پیراهن خواب کهنه،موهای شانه نکرده و جورابهای لنگه به لنگه جلو تلویزیون بشینم و کارتون نگاه کنم.کارتونهای والت دیسنی را دوست دارم .دلم می خواد انگور بی دانه بگذارم جلوم و در دنیای دختر خاکستر نشین ،زیبای خفته و سفید برفی و هفت کوتوله غرق شوم .دلم می خواد دختر خاکستر نشین باشم و زیبای خفته و سفید برفی ،در انتظار شاه زاده ام که کدو تنبلم را به کالسکه ای زرین تبدیل کند و حس عشق را در من بیدار و برام قصری بسازه مجلل و زیبا،قصری که در آن از آشپزی و گردگیری و رختشویی خبری نباشد ،قصری آنقدر بزرگ که شبها گریه کودکم از خواب بیدارم نکند و بوی مدفوع شل و ولش رویاهایم را بر هم نزنه.دلم می خواد ظهر که شاه زاده ام گرد گرفته از اداره به خانه می آد ،تا صدای چرخیدن کلید را در قفل آپارتمان کوچکمان می شنیدم ،از جا بپرم،و چشمامو باز و بسته کنم و خورش قورمه سبزی آماده شود و پلو زعفران زده و نان بربری ترو تازه.و من آراسته و عطر زده ،لبخند می زدم و می کفتم :(عزیزم ،چه خبرها) شاهزاده ام یک دسته گل نرگس به سویم دراز می کرد و می گفت:آه دوستت دارم و بعد به طرف کودکمان بره که آرام مثل بچه های زیبا و بی آزار تبلیغهای تلویزیون ،تمیز و سالم،با لباسی بی لک به رنگ آبی آسمان،در صندلی نشسته باشه و بگه :آ آ آ... و آفتاب ازپنجره به نرگسها بتابه و موسیقی آرامی در اتاق بپیچه و من به فصر تمیز و مرتب و بی گرد و خاکم نگاه کنم و بگم :آه چقدر خوشبختم.!
موهایم را که شانه می کنم .مادرم می گه :موهایت را رنگ کن .شوهرت جوان است و زنان جوان بی شوهر فراوان.به شوهرم نگاه می کنم .خنده ام می گیره،فکر می کنم :کدام دختر جوان به شاهزاده خسته و بد اخلاق و در هم شکسته من چشم طمع خواهد داشت؟عطر و بو ،برق چشمها و لبخندهای عاشقانه شاهزاده ام را سالهاست که من از او دزدیده ام .من!جادوگر شهر زمرد!خبیث و بد طینت و بد خواه !کدام زن عاشق شاهزاده رنگ و رو رفته من می شه؟
یک صبح در میان ،با موهای شانه نکرده و پیراهن خواب کهنه ،در خانه راه می افتم و لباسهای کثیف را از روی زمین ،از روی صندلی ها ،از روی تحت خواب و از توی حمام جمع می کنم و تو لباسشویی می ریزم. .....دکمه سبز یا قرمز یا زردی رو فشار می دم و ماشین رخت ها رو می شوره و به جای چنگ زدن کهنه های بچه ،ملافه ها و پیراهن ها ،حالا می توانم وزن سبک سیگاری را به دستهایم بسپارم و به رخت ها نگاه می کنم که در ماشین می چرخند :زرد ،سبز،سفید.....دامن، لباس زیر، شلوار، دستمال گردگیری، روبالشی رومیزی، تکه های زندگیم....
مادرم می گه :بهداشتی نیست باید رختها رو جدا جدا شست و من پوزخند می زنم و مادرم می گه :حالا خدا رو شکر مجبور نیستی چنگ بزنی.زمان ما.......
و من فکر می کنم :کاش آدم همیشه یه چیزی واسه چنگ زدن داشته باشه.رخت یا نرده های طلایی یک ضریح،شغلی در یک اداره،دفتر چه پس اندازی در بانک،آرزوی خانه بزرگتر با مبل های استیل،ماشین،عروسی در فلان هتل ،بچه های تپل با کارنامه های پر از نمره های بیست،دوستانی که بشود با آنها در باره روش درست جا انداختن خورشت فسنجان حرف زد یا پشت سر دوستان دیگر غیبت کرد یا به آرایشگاه رفت.یا یک عشق...
حس می کنم دارم تعادلم رو از دست می دم .دستهامو دراز می کنم به چیزی چنگ بزنم اما چیزی پیدا نمی کنم ..
+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت
0:26 |
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمی تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود . پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست
+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه هفتم دی 1385 و ساعت
6:14 |
کجاست اون کوچه ؟چی شد اون خونه ؟ آدمهاش کجان؟
خدا می دونه........... به یاد همه عزیزانی که در بم از دست رفتند........ + نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت
22:21 |
|